اسپند
دل من پشت سرت کاسه آبی شد و ریخت
کــی شــود پیــش قدمـهای تو اسپـند شـوم.
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم دی ۱۳۹۱ ساعت 21:32 توسط احسان
|
دل من پشت سرت کاسه آبی شد و ریخت
کــی شــود پیــش قدمـهای تو اسپـند شـوم.
تا نبندی ز سخن لب، نشود دل گویا
نطق عیسی ثمرِ روزه ی مریم باشد
ناله جانسوزم از بس دلنشین افتاده است
هیچ کوهی برنمی گرداند این فریاد را
دل چو خالي شود از عشق، به دورش انداز
شيشه بيباده چو گرديد، شكستن دارد
به چه عضو تو زنم بوسه؟ نداند چه کند
بر سر سفره ی سلطان چو نشیند درویش
ترسم آن سیمین بدن باشد در آغوش رقیب
دیده ام تقویم را، امشب قمر در عقرب است
حالمان بد نیست ،غم ،كم می خوریم
کم که نه،هر روز كم كم می خوریم