دشواری

به پیش شمع اگر پروانه سوزد نیست دشواری

چه باک از سوختن آن را که بر بالین بود یارش

طعنه

شیخم به طعنه گفتا: دین تو چیست؟ گفتم

گر کافرم نخوانی مستی و می پرستی

به درک

سعی کردم که بمانی و بریدی به درک

کارمان را به غـم و رنج کشیدی به درک

به جهنم که از این خانه فراری شده ای

عاشقت بودم و هرگــز نشنیدی به درک

میوه ی کال غـــــزل بودم و از بخت بدم

تومرا هرگز ازاین شاخه نچیدی به درک

فرق خرمهره و گوهر تو نفهمیدی چیست

جنس پاخورده ی بازار خریدی بـــــــه درک

دانه پاشیدم و هربار نشستم به کمین

سادگی کردی و از دام پریدی بــه درک

عاقبت سنگ بزرگی به سرت خواهد خورد

میکشی از تـــــه دل آه شدیدی بــــه درک

نوشدارو شدی اما بــه گمانم قدری

دیر بالای سرکشته رسیدی به درک

تکرار

با همین تکرارهای ساده بالا می روم

نردبان چیزی به جز تکرار چندین چوب نیست

روزگار

برما گذشت نیک و بد، اما تو روزگار

فکری به حال خویش کن، این روزگار نیست

مولانا

کاش مولانا ببیند قهر چشمان تو را

تا نگوید نیست در عالم ز هجران سخت تر

شوق یوسف

یوسف من! چشم پیران نیست تنها بر رهت


شوق مکتوب تو طفلان را کبوترباز کرد!

جدل


نیست صائب، ملک تنگ بی غمی جای دو شاه 

زین سبب طفلان جدل دارند با دیوانه ها

هم کلام

هم کلامی،هم نشینی،هم دمی ،هم صحبتی


هر دم از حسرت به هر جنبنده ای رو میزنم

غربت

در غربت مرگ بیم تنهایی نیست

یاران عزیز آن طرف بیشترند

طلب

خدایا یک مرگ بدهکارم

و هزار آرزو طلبکار

خسته ام

یا طلبم را بده

یا طلبت را بگیر....

شرمنده

شرمنده از آنيم، كه در روز مكافات

اندر خور عفو تو، نكرديم گناهي

اسپند

دل من پشت سرت کاسه آبی شد و ریخت


کــی شــود پیــش قدمـهای تو اسپـند شـوم.

سکوت


تا نبندی ز سخن لب، نشود دل گویا

نطق عیسی ثمرِ روزه ی مریم باشد

درد

گاهی حرف ها . . .
وزن ندارند . . .
ریتم ندارند . . .
آهنگ ندارند . . .
اما خوب گوش کنی . . .
درد دارند !
« دردی بی درمان »

ناله

ناله جانسوزم از بس دلنشین افتاده است

هیچ کوهی برنمی گرداند این فریاد را

دل

دل چو خالي شود از عشق، به دورش انداز

 شيشه بي‌باده چو گرديد، شكستن دارد

گدا

به چه عضو تو زنم بوسه؟ نداند چه کند

بر سر سفره ی سلطان چو نشیند درویش

قمر در عقرب

ترسم آن سیمین بدن باشد در آغوش رقیب

دیده ام تقویم را، امشب قمر در عقرب است

غم

حالمان بد نیست ،غم ،كم می خوریم

کم که نه،هر روز كم كم می خوریم

تغافل

تغافل کرد تا در آرزوی دام او بودم

کنون کز گوشه بامش پریدم، دانه می ریزد

برادر

سخت اگر دل می دهم دستِ کسی از من مرنج

ای برادر، یوسفم از گرگ ها ترسیده ام

یوسف

یوسف نیم که چاک گریبان کنم گواه

من حرف،غیرِ حرفِ زلیخا نمی زنم

عقل

عقل اگر گاهی هوادارِ جنون شد عیب نیست

گاهگاهی عشق هم همرنگِ منطق می شود

روز و شب

روز و شب مالِ تمامِ مردم ِدنیا ،ولی

ساعتی از گرگ و میشش مالِ ما دیوانه ها

زاهد

زاهد نداشت تابِ جمالِ پری رخان

کنجی گرفت و ترس خدا را بهانه کرد... 

میوه ی ممنوعه

کاش در باغِ زمین هم میوه ی ممنوعه بود

بلکه آدم ها ازین ویرانه بیرونم کنند

عاقل

سیلِ دریا دیده هرگز بر نمی گردد به جوی


نیست ممکن هر که مجنون شد دگر عاقل شود

دزدی

دزدی بوسه عجب دزدی پُرمنفعتیست

که اگر بازستانند دو چندان گردد

مشایخ

کافیست به مسجد یروی تا که مشایخ

با شوق تو از نیمه بگویند اذان را