دشواری
به پیش شمع اگر پروانه سوزد نیست دشواری
چه باک از سوختن آن را که بر بالین بود یارش
به پیش شمع اگر پروانه سوزد نیست دشواری
چه باک از سوختن آن را که بر بالین بود یارش
شیخم به طعنه گفتا: دین تو چیست؟ گفتم
گر کافرم نخوانی مستی و می پرستی
با همین تکرارهای ساده بالا می روم
نردبان چیزی به جز تکرار چندین چوب نیست
برما گذشت نیک و بد، اما تو روزگار
فکری به حال خویش کن، این روزگار نیست
کاش مولانا ببیند قهر چشمان تو را
تا نگوید نیست در عالم ز هجران سخت تر
یوسف من! چشم پیران نیست تنها بر رهت
شوق مکتوب تو طفلان را کبوترباز کرد!
در غربت مرگ بیم تنهایی نیست
یاران عزیز آن طرف بیشترند
خدایا یک مرگ بدهکارم
و هزار آرزو طلبکار
خسته ام
یا طلبم را بده
یا طلبت را بگیر....
شرمنده از آنيم، كه در روز مكافات
اندر خور عفو تو، نكرديم گناهي
دل من پشت سرت کاسه آبی شد و ریخت
کــی شــود پیــش قدمـهای تو اسپـند شـوم.
تا نبندی ز سخن لب، نشود دل گویا
نطق عیسی ثمرِ روزه ی مریم باشد
ناله جانسوزم از بس دلنشین افتاده است
هیچ کوهی برنمی گرداند این فریاد را
دل چو خالي شود از عشق، به دورش انداز
شيشه بيباده چو گرديد، شكستن دارد
به چه عضو تو زنم بوسه؟ نداند چه کند
بر سر سفره ی سلطان چو نشیند درویش
ترسم آن سیمین بدن باشد در آغوش رقیب
دیده ام تقویم را، امشب قمر در عقرب است
حالمان بد نیست ،غم ،كم می خوریم
کم که نه،هر روز كم كم می خوریم
تغافل کرد تا در آرزوی دام او بودم
کنون کز گوشه بامش پریدم، دانه می ریزد
سخت اگر دل می دهم دستِ کسی از من مرنج
ای برادر، یوسفم از گرگ ها ترسیده ام
یوسف نیم که چاک گریبان کنم گواه
من حرف،غیرِ حرفِ زلیخا نمی زنم
عقل اگر گاهی هوادارِ جنون شد عیب نیست
گاهگاهی عشق هم همرنگِ منطق می شود
روز و شب مالِ تمامِ مردم ِدنیا ،ولی
ساعتی از گرگ و میشش مالِ ما دیوانه ها
زاهد نداشت تابِ جمالِ پری رخان
کنجی گرفت و ترس خدا را بهانه کرد...
کاش در باغِ زمین هم میوه ی ممنوعه بود
بلکه آدم ها ازین ویرانه بیرونم کنند
سیلِ دریا دیده هرگز بر نمی گردد به جوی
نیست ممکن هر که مجنون شد دگر عاقل شود
دزدی بوسه عجب دزدی پُرمنفعتیست
که اگر بازستانند دو چندان گردد