خدا برگشتگان

از خدا برگشتگان را کار چندان سخت نیست


سخت کار ما بود کز ما خدا برگشته است

تقدیر

گويي از تقدير تلخم باخبر بودم ز پيش

مادرم ميگفت من مشکل به دنيا آمدم

از رو نمی رویم

خالي تر از هميشه و از رو نمي رويم

از تشنگي پريم و لب جو نمي رويم

 بوي هميشه مي دهد هر روزمان ولي

يك شب به ميهماني شب بو نمي رويم

چله نشين عشق مجازي شديم و بس

گامي فرا تر از خم ابرو نمي رويم

لحظه به لحظه آهوي دل گرگ مي شود

حتي بسوي ضامن آهو نمي رويم

صد بار شد كه عشق به ما پشت كردو رفت

با اين همه هنوز هم از رو نمي رويم

نامردان

لرزدم دست، دهی چون به کفم دامن وصل

چون عطا عُمده بود، دست گدا می لرزد

رمز

میان عاشق و معشوق رمزیست

چه داند آنکه اشتر می چراند؟

لیلا

هر که را دیدیم از مجنون و عشقش قصه گفت

کاش می گفتند در این ره، چه بر لیلا گذشت

گفتگو

به فریاد نگاهم گوش کن گر بسته ام لب را

که با چشم سخنگویت هزاران گفتگو دارم

پیله

پیله رنج من،  ابریشم پیراهن شد

شمع حق داشت ! به پروانه نمی آید عشق!

تلافی

لب او مست تلافي و، ادب مانع كام

ساغر عيش به كف، در رمضانم دادند

جگر سوخته

عندلیب و من و پروانه، نداریم نزاع

آخر این قوم جگر سوخته، یاران همیم

 

اضطراب

تا کی ز انتظار تو هر دم به اضطراب

آیم برون ز خانه و در کوچه بنگرم

شمع

لحظه ای بیش ز عمر تو نماندست ای شمع

بیش ازاین رنج به جان من و پروانه مده

میخانه

در میخانه که باز است، چرا حافظ گفت:

دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند ؟؟

فلک

شاید آن روی فلک بهتر از این رو باشد


پشت این آینه بر جانب ما افتاده ست

فراوانی

یوسف از تعبیر خواب مصریان دلسرد شد

 هفتصد سال است می بارد  فراوانی بس است !

دل شکسته

از كاسه شكسته نخيزد صدا درست

احوال ما مپرس كه ما دل شكسته ايم

خانه عشق

بيستون ماند و بناهاي دگر گشت خراب

اين در خانه عشق است كه باز است هنوز

شرم

اینهمه آب که در روی زمین است نه اقیانوس است

عرق شرم زمین است که سرباز کم است

حسین

از کودکی به گردن ما شال ماتم است

نابرده رنج، گنج به ما داده ای، حسین

بیمار

بیمـار بُــوَد هـر کـه ، مـریـض ِ تـو نـگـردد


بیمـار ِ غـم ِ عشـق ِ تـو ، بیمـار نبـاشـد

حرمله

هجران تو را سهل شمردیم و چو دیدیم


این قاتل خونخوار عجب حرمله ای بود

تهیدستی

 

یوسف ما ز تهیدستی خلق آگاه است

به چه امید به بازار رساند خود را؟

کنایه

هميشه عشق به مشتاقان پيام وصل نخواهد داد

كه گه پيراهن يوسف كنايه از كفن دارد

گریه

بيا كه گريه‌ي من آنقدر زمين نگذاشت    

كه در فراق تو خاكي، به سر توان كردن

گناه

با خیال تو به سر بردن اگر هست گناه

با خبر باش که من غرق گناهم همه عمر.

حرف حق

بسكه حرف حق كسي در دهر نتواند شنيد

گيرد اول در اذان گفتن، مؤذن گوش را

نگاه نگران

بگـذار که درها هـمگـی بسـته بـمانـنـد


وقتی که نگاهی نگران پشت دری نیست

قبله

تا شما خانه تان سمت شمال ده ماست

قبله ی دهکده مان رو به شمال است عزیز

قانون شفا

دى گفت طبيب از سر حسرت چو مرا ديد

هيهات كه رنج تو ز قانون شفا رفت

 

بیکاری

مرا صائب به فکر کار عشق انداخت بيکاري


عجب كاري براي مردم بيكار پيدا شد