غم
غم به هر جا که رود سرزده آید به دلم
چه کنم؟ خانه من بر سر راه افتاده است
غم به هر جا که رود سرزده آید به دلم
چه کنم؟ خانه من بر سر راه افتاده است
بگذشت یار از من و از پی نرفتمش
آری نمی توان ز پی عمر رفته رفت
فریاد دل، به شادی و غم یکنواخت بود
در روز جشن، چون شب ماتم گریستم
يارب اين شهر چه شهريست كه صد يوسف دل
به كلافي بفروشند و خريداري نيست
وقتی تمام احساس دلتنگیت را با یک {به من چه}
پاسخ میگیری...
{به کسی چه}
که چقدر تنهایی...
شوق شهرت رفت و مرگ آرزوها هم که مرد
موی کم کم شد سپید از خواب بیدارم کنید
مست شد ،خواست که ساغر شکند، عهد شکست
فرق پیمانه و پیمان، زکجا داند مست؟
نیست صائب ملک تنگ بی غمی جای دو شاه
زین سبب طفلان جدل دارند با دیوانه ها
صد وعده ی امید، به دل داده ام دروغ
چون من مباد، هیچکسی شرمسار خویش
بی شک جهان را به عشق کسی آفریده اند
چون من که آفریده ام از عشق جهانی برای تو
کاروانی رد نشد تا یوسفی پیدا شود
یک نفر باید زلیخا را بیاندازد به چاه
من پیر شدم ،دیر رسیدی،خبری نیست
مانند من آسیــمه سر و دربـدری نیست
بســـیـار برای تـو نـوشـتـم غـم خـود را
بســـیـار مرا نامه ،ولی نامه بری نیست
یک عمر قفس بست مسیر نفســــم را
حالا که دری هست مرا بال و پری نیست
حـالا کـه مـقـــدر شــده آرام بگـیـــــرم
سیـــلاب مرا بـرده و از مـن اثری نیست
بگـذار که درها هـمگـی بسـته بـمانـنـد
وقتی که نگاهی نگران پشت دری نیست
بگــذار تبـــر بـر کـــمــر شـــاخه بکـــوبد
وقتی که بهـار آمد و او را ثمــــری نیست
تلخ است مرا بودن و تلـخ است مرا عمر
در شهر به جز مــرگ متـاع دگری نیست
آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش
این چراغی است کزین خانه به آن خانه برند
زحمت چه می کشی پی درمان ما طبیب
ما به نمی شویم و، تو بدنام می شوی
دلم از اين خرابيها، بود خوش، زانكه ميدانم
خرابي چونكه از حد بگذرد، آباد ميگردد
گفتمش قد بلندت به صنوبر ماند
گفت کاین دلشده را بین که چه کوته نظر است
سهل باشد گر بميرم، ليك بعد مرگ هم
ز خاموشي بريدم من، زبان هرزه گويان را
دو لب برهم نهادم، كار شمشير دو دم كردم
صد بار، فلك پيرهن خويش قبا كرد
يك بار تو بي درد، گريبان ندريدي
(صائب)
شده در هر نفسم شکر دو نعمت واجب
"آه" در هر دمی و بازدمی با من هست
من آن نی ام که حلال از حرام نشناسم
شراب با تو حلال است و آب بی تو حرام
ما ناز دلبران پری رو نمی کشیم
با گلرخان معامله ما نمی شود
واعظ! مکن دراز حدیث عذاب را
این بس بود که بار دگر زنده می شویم!
در جهان بود ازین پیش نشاطی و کنون
ما مکافات کش عشرت آن رندانیم!
محمل لیلی شب از نزدیک مجنون می گذشت
خوش خیالی بین که پا شد گفت: محمل، مستقیم
تو را آرزو نخواهم کرد
هیچوقت!
تو را لحظه ای خواهم پذیرفت
که خودت بیایی...
با دل خود ، نه با آرزوی من...
دست تنهایی هـوای کـوه کنـدن کرده است
من یقین دارم کمی فرهاد، شیرین می زند
غمهای مرده در دل من زنده کرد هجر
گویی شب فراق تو صبح قیامت است !
کوه و صحرا پر است از نامت
بس که فریاد کرده ایم تو را
هزار دل شکند تا یکی بدست آرد
فلک طبیعت شاگرد شیشه گر دارد
(صائب)