توبه

جام و سبو شکسته ام ای مرگ مهلتی

تا توبه ای که کرده ام آن نیز بشکنم

دنيا و آخرت به نگاهي فروختيم       سودا چنين خوش‌ست، كه يكجا كند كسي

دلتنگی

خَنــده امـ میگیـرد وقتـی پَـس از مُـدت هــا بـی خبــری

بـی آنکــه سُــراغـی از ایـن دل  بِگیــری مـی گــویـی
:

" دِلــَمـ  بـَرایـتـ  تَنــگ  اَســت
"

یــا مـَـرا بــِه بــازیــ  گـِــرفتــه ای
. . .

یـــا مَعنــی واژه هــایـتــ  را خــوبــ نِـمی دانـی
. . .

"دِلتنگــــی" ارزانـــی  خـــودتـــ.....

وداع

مرنج ار وداع تو ناکرده رفتیم  *  که از خویش رفتن وداعی ندارد

غم

گویند خدا همیشه با توست

ای غم نکند خدا تو باشی؟

روی دوست

         به روی او نگرستن ز من نمی آید          

من این دو دیده برای گریستن دارم

 

لبخند یار

هر غنچه که بشکفت دگر غنچه نگردد

الا دو لب یار که گه غنچه ، گهی گل

دام دانه

گفتم مه من از چه تو در دام نیفتی؟


گفتا چه کنم دام شما دانه ندارد 

خاک بر سر

در قيامت كه سر از خاك بدر خواهم كرد    

   باز هم در طلبت، خاك بسر خواهم كرد

کاسه کوزه

تنها نه كاسه‌ي سرِ ما كوزه مي‌شود   

    اين كاسه كوزه، بر سرِ دنيا شكسته است

شاه غزلی از  صائب تبریزی

من نمی‌آیم به هوش از پند، بیهوشم گذار            بحر من ساحل نخواهد گشت، در جوشم گذار

 

گفتگوی توبه می‌ریزد نمک در ساغرم           پنبه بردار از سر مینا و در گوشم گذار

 

از خمار می گرانی می‌کند سر بر تنم            تا سبک گردم، سبوی باده بر دوشم گذار

 

کرده‌ام قالب تهی از اشتیاقت، عمرهاست         قامت چون شمع در محراب آغوشم گذار

 

گر به هشیاری حجاب حسن مانع می‌شود         در سر مستی سری یک بار بر دوشم گذار

 

شرح شبهای دراز هجر از زلف است بیش       پنبه‌ای بر لب ازان صبح بناگوشم گذار

 

می‌چکد چون شمع صائب آتش از گفتار من      صرفه در گویایی من نیست، خاموشم گذار

 

صائب تبریزی

نگار

بی گمان دست در اغوش نگارش ببرند

هر که یک بوسه ستاند ز لب یار کسی

شوق

گفتی به تو گر بگذرم از شوق بمیری
قربان سرت بگذر و بگذار بمیرم

صباحی بیدگلی

اجل

من به مرگم راضیم اما نمی آید اجل ،


 
بخت بد بین از اجل هم ناز می باید کشید . . .

سنگدل

سنگدل ! با من مدارا کن ، فراموشم مکن


بر مزارم این غبار از سنگ هم سنگین تر است
.

بخت

        در بر آمد یار و ما  بیخود شدیم             

بخت شد بیدار و ما را خواب برد

عاقل

پیش عشق از عقل خود کی لاف دانایی زنم؟


این قَدَرها هم من دیوانه نادان نیستم !

دلم می خواهد

یک غریبه می خواهم

 

بیاید بنشیند فقط سکوت کند

 

و من هـی حرف بزنم و بزنم و بزنم...

 

تا کمی کم شود این همه بار ...

 

بعد بلند شود و برود

 

انگار نه انگار...

دیگر بس است

نامم را پدرم انتخاب کرد!

نام خانوادگی ام را یکی از اجدادم!

دیگر بس است!

راهم را خودم انتخاب خواهم کرد ...

 

ناله ما


گوش اگر گوش تو و ناله اگر ناله ماست

 البته آنچه به جایی نرسد فریاد است

باخت

زندگی !


کلاهت را بـه هوا بیانداز ...

که من دگر جان بازی کردن ندارم !

تو  بردی..
...

نفرین

داد من گر ندهي دست من و دامن شب

قطره ي اشك كند كار سپاهي گاهي


تک بیتی

صائب :

دل خوش مشرب ما داشت جوان عالم را

شد جهان پير، همان روز كه ما پير شديم

بيدل :

      رنج دنيا، فكر عقبي، داغ حرمان، درد دل    

  يك نفس هستي به دوشم عالمي را بار كرد

بيدل :

  زاهدا، لاف محبت مي‌زني، هشيار باش

        زخم شمشير است اين، خميازه محراب نيست

بيدل :

       سعد و نحس دهر، بيدل كي دهد تشويش ما؟  

     همچو طفلان كار ما با شنبه و آدينه نيست

هلالي جغتائي :

شد عمر تمام و، ناتماميم هنوز      

صدبار بسوختيم و، خاميم هنوز

حكيم قاآني شيرازي :

      شرمنده از آنيم، كه در روز مكافات   

 اندر خور عفو تو، نكرديم گناهي

واعظ قزويني :

         صد حيف كه ما پير جهانديده نبوديم    

    روزي كه رسيديم، به ايام جواني

محمد حسين شهرياري :

    صفائي بود ديشب با خيالت خلوت ما را

   ولي من باز پنهاني، ترا هم آرزو كردم

 

نفحات صبح

نفحات صبح دانی ز چه روی دوست دارم ؟

چو به روی دوست ماند که برافکند نقابی

سکوت

 گرچه بود از هر دو جانب بر دهن مهر سکوت

ناز او را با نیاز من سخن بسیار بود

ابراهیم


بت ها شکستنی بودند و باورها ماندگار

چه ساده دل بود ابراهیم!!!!!!!

عبادت

دوزخی تا نبود سوی عبادت نرویم

چه توان کرد که ما عاشق زوریم هنوز

میخانه من

میخانه را ز مدرسه نتوان شناختن


از بسکه رهن باده نمودم کتاب را !

غیرت

اگر دلدار بی مهر است من هم غیرتی دارم

گر او رفت از نظر من نیز خواهم رفت از یادش

چشم سفید

 شد چشم ما سفید و شب وصل او ندید

تا صبح انتظار کشیدیم و شب نشد