سکوت دندان شکن
آنها که لب گشودند خورده شده اند
آنها که لال مانده اند می شکنند
دندانساز راست می گفت
پسته لال سکوتش دندانشکن است
در حسرت یک باده مستانه بمردیم
ویران شود آن شهر که میخانه ندارد
فرهاد تیشه میزد تا باور نکند
صدای مردمانی را که
در گوشش میخواندند...
دوستت ندارد
هرگز حدیث حاضر غایب شنیده اید؟
من در میان جمعم ولی دلم جای دیگریست
آنقدر فریادهایم را سکوت کرده ام که اگر به چشمانم بنگرید کر می شوید!!!!!!!!!!!!
زاهدم برد به مسجد که مرا توبه دهد
توبه کردم که نفهمیده به جایی نروم
با دوست بگویید که دیگر نکند ناز
ما را هوس ناز کشیدن به جهان نیست
هیچکس نفهمید .... شاید شیطان عاشق حوا شده بود که بر آدم سجده نکرد!!
دردمند از کوچه ی دلدار می آییم ما
آه کز دارالشفا بیمار می آییم ما!
گاهي سكوت طولاني مفهوم رضايت نيست ،
آغاز ناباورانه يك پايان است !
من غرق سکوت ، مبهوت این پایانم ...
تو حتی آغاز این پایان را هم حس نکرده ای !
شب وصل است و می نالم که شاید چرخ پندارد
که باز امشب، شب هجرست و دیر آرد به پایانش!!!!
(سحاب اصفهانی)
گرچه میدانم نميآيد،ولي هردم از شوق
سوي درميآيم و هرسو،نگاهي میکنم
چونان که التهاب باران سراب را
گاهی دلت از سن و سالت می گیرد
میخواهی کودک باشی
کودک به هر بهانه ای به آغوش غمخواری پناه می برد
و آسوده اشک می ریزد
بزرگ که باشی باید بغض های زیادی را بی صدا دفــــ ـ ـ ــــن کنی
رنج هجران تو را در مثنوی باید نوشت
شرح رنجت سخنی نیست که در قالب دیگر آید
************************************************************
عشق آمد عقل برفت از آن در دیگر برون
منزل دل کوچک است یک را بباید برگزید
************************************************************
مرا گویند بیدردان که دستی زن به دامانش
اگر میداشتم دستی گریبان چاک میکردم
************************************************************
پیکار حسود با من امروزی نیست
خفاش بود دشمن دیرینه ی صبح
************************************************************
بس حلقه زدم بر در و حرفی نشنیدم
من هیچکسم ؟ یا که در این خانه کسی نیست؟؟!
************************************************************
اینجا من و شب و بساطی خالی ای کاش که در بساط ما آهی بود
دل من پشت سرت کاسه آبی شد و ریخت
کــی شــود پیــش قدمـهای تو اسفـند شـوم.
زهرجا بگذرد تابوت من غوغا بباخیزد
چه سنگین میرود این مرده از بس ارزوهاداشت.
دیوانه را توان به محبت نمود رام
مارا محبت است که دیوانه میکند.
چو بید بر سر ایمان خویش می لرزم
که دل بدست کمان ابرویست کافر کیش.
این نفس بد اندیش به فرمان شدنی نیست
این کافر بد کیش مسلمان شدنی نیست...
مبادا ای طبیب بهر علاج درد من کوشی
که من درسایه ی این ناخوشی حال خوشی دارم.
ناله را هرچند می خواهم که پنهانی کشم
سینه می گوید که من تنگ آمدم، فریاد کن.
گرید و سوزد و افروزد و نابود شود
هر که چون شمع بخندد به شب تار کسی
اشک را قاصد کویش کنم ،ای ناله بمان
زانکه صد بار تو رفتی ، اثری نیست ترا.
صد حيف كه ما پير جهانديده نبوديم
روزي كه رسيديم به ايام جواني(واعظ قزويني)
***
صد بار، فلك پيرهن خويش قبا كرد
يك بار تو بي درد، گريبان ندريدي(صائب)
***
ظاهر نكنم پيش رقيبان الم دل
با مردم بي دل نتوان گفت غم دل(هلالي جغتايي)
***
ظلم است كه ناديده رخت جان به درآيد
ديدار نمودن ز تو جان باختن از من(سرخوش تفرشي)
***
فقيه مدرسه دي مست بود و فتواي داد
كه مي حرام ولي به ز مال اوقاف است(حافظ)
***
گر ز بي مهري مرا از شهر بيرون مي كني
دل كه در كوي تو مي ماند به او چون مي كني؟(همايي نسابي)
***
گفتي اندر خواب بيني بعد از اين روي مرا
ماه من در چشم عاشق آب هست و خواب نيست(رهي معيري)
***
گفتم كه ناله سر دهم از شور عاشقي
غم عقده در گلو شد و راه نفس گرفت(علي اشتري)
***
لب بر لبم گذار كه جان آيدم به لب
عمريست بر لب آمدن جانم آرزوست(مهرارفع جهانباني)
|
ز کویت رخت بر بستم، نگاهی زاد راهم کن به تقصیر عنایت یک تبسم عذر خواهم کن(وحشی بافقی) *** فصل سرخ اشک ما پاییز باغ رنگ گلهای خزان دارد بهار زرد ما(احمد عزیزی) *** "حامدا" از گذر عمر دل آزرده مشو آفتاب همه آخر لب بام است اینجا(حامد تبریزی) *** جام و سبو شکسته ام ای مرگ مهلتی تا توبه ای که کرده ام آن نیز بشکنم(یحیی دولت آبادی) *** فغان که فرصت دیدن به سوی هم ندهند غرور حُسن تو را، شرم دوستی ما را(عاشق اصفهانی) *** از دشمنان برند شکایت به پیش دوست چون دوست دشمن است، شکایت کجا برم(اظهری هندی) *** خنده رسوا می نماید، پسته بی مغز را چون نداری مایه، از لاف سخن خاموش باش(صائب) *** از سر کویت نبردم حاصلی جز خون دل پاکدامان آمدم، آلوده دامان می روم(خاقانی شیرازی) *** دارم امید که از راحت دل دور شود آنکه ای راحت دل از تو جدا کرد مرا(ابوالحسن ورزی) *** از رفتن جانان ز برم رفتن جان بِه عمری که به تلخی گذرد مردن از آن بِه(شرف قزوینی) *** بازویم هر قدر یارا داشت یاران را گرفت چون فشاندم آستین در دست جز مارم نبود(معینی کرمانشاهی) *** دانی چرا کنند نهان گنج زیر خاک؟ یعنی که خاک بر سر اسباب دنیوی *** به ناله های دلم گوش کن، که تا شنوی چه شکوه ها ز جفای زمانه درمن هست(محمد نوعی) *** شب وصل است و می نالم که شاید چرخ پندارد که باز امشب، شب هجرست و دیر آرد به پایانش(سحاب اصفهانی) |
بيدل :
سنگِ راه خود شمارد كعبه و بتخانه را هر كه چون بيدل طواف گوشه دلها كند
بيدل :
سوختم از برق نيرنگ برهمن زادهاي كز رميدن وا كند آغوش و گويد رام رام
بيدل :
سيلاب سر شكم همه گر يك مژه بالد تا خانه خورشيد، خطر داشته باشد
شيخ بهائي :
سينه گر خالي ز معشوقي بُوَد سينه نبْوَد، كهنه صندوقي بُوَد
بهادر يگانه :
سينهي من گور عشق و آرزوها بود و من زنده بودم روزگاري، در مزار خويشتن
تسلي شيرازي :
شايد كه گفتگوي تو باشد، در آن ميان هر قصهاي كه هست به عالم، شنيدنيست
بيدل :
شب از رويت سخنهاي بهار اندوده ميگفتم ز گيسو هر كه ميپرسيد، مشك سوده ميگفتم
فرخي يزدي :
شب چو در بستم و، مست از مي نابش كردم ماه اگر حلقه بدر كوفت، جوابش كردم
بيدل :
شب چو شمعم وعده ديدار در آتش نشاند تا سحر آيينه از خاكسترم گل كرد و ريخت
سعدي :
شب فراق نداند كه تا سحر چند است مگر كسي كه به زندان عشق دربند است
بيدل :
شب وصل است، كنون دامن او محكم دار پاس ناموس ادب وقت دگر خواهي داشت
بيدل :
شبنم در اين بهار، دليل نشاط نيست صبحي است كز وداع چمن گريه ميكند
باقر عليشاه :
شد زندهي ابد، به جهان كشتهي غمت جا ندادهي تو را، به مسيحا چه احتياج؟
اگرچه هستی پروانه نیست جز دو ورق
ولی چو سوخت کتابی به یادگار گذاشت
نامه به دست نامه بر دیدم و نقش ره شدم
این شدم از نوشتنت، آه ز نانوشتنت
ار بي خبر آمديم به كوي تو، دور نيست
فرصت نيافتيم كه خود را خبر كنيم
گرچه میدانم نميآيد،ولي هردم از شوق
سوي درميآيم و هرسو،نگاهي میکنم
من یک شب از تو دور شدم ، سوختم ز غم
خورشید از فراق تو هر شب چه می کند؟
بيدل :
گويند بهشت است همان راحت جاويد جايي كه به داغي نتپد دل، چه مقام است
بيدل :
ما را نميتوان يافت بيرون از اين دو عبرت يا ناقص الكماليم، يا كامل القصوريم
بيدل :
ما و سحر از يك جگر چاك دميديم آهي نكشيديم كه نگرفت جهان را
بيدل :
مپسند كه امروز من گمشده فرصت در كشمكش وعده فرداي تو افتم
بيدل :
مرا سنجيدگي ايمن ز تشويش هوس دارد ز دام بال و پر فارغ چو شاهين ترازويم
بيدل :
مرده را بهر چه ميپوشند چشم؟ آگاه باش خاك، خلوتگاه اسرار است و ما نامحرميم
بيدل :
مرديم و همچنان خم و پيچ هوس به جاست از سوختن نرفت برون، تاب ريسمان
بيدل :
مرگ ميخندد به فهم غافل من تا ابد بي تو گر يك لحظه خود را زنده باور ميكنم
همه رفتند از این خانه ولی غصه نرفت ،
این یار قدیمی چه وفایــی دارد …
آنروز که کارِ همه میساخت خداوند
ما دیر رسیدیم و، به جائی نرسیدیم
دست وپایی می توان زد بند اگربردست وپاست
..وای بر جان گرفتاری که بندش در دلست
امروز در اقلیم سپیدی و سیاهی
از روز من و زلف تو آشفته تری نیست
این تراشیدن ابروی تو از تندی خوست
تا نگویند تا بالای دو چشمت ابروست
من نه آنم که دو صد مصرع رنگین گویم
من چو فرهاد یکی گویم و شیرین گویم.
زاهدم برد به مسجد که مرا توبه دهد
توبه کردم که نفهمیده به جایی نروم
از خدا برگشتگان را کار چندان سخت نیست
..سخت کار ما بود کز ما خدا برگشته است
با دوست بگویید که دیگر نکند ناز
ما را هوس ناز کشیدن به جهان نیست
گر زندگی اینست که من می بینم
..عمر ابدی، نصیب دشمن باشد
گفتی به تو گر بگذرم از شوق بمیری
قربان سرت بگذر و بگذار بمیرم
ز حادثه لرزند به خود قصر نشینان
ما خانه به دوشان غم سیلاب نداریم.
سکوتــــــــــــــ می کنم
به احتـــــــــرام
آن همه حرفــــــــــــ
که در دلمــــــــــ مـــرد ...
در بر آمد یار و ما بیخود شدیم
بخت شد بیدار و ما را خواب برد
شمس الدین فقیر
دامن از دستم کشیدی،گریه تا دامن دوید
دورشوگفتی زپیشم، اشک پیش از من دوید
ناصح تبریزی
طرفه حالی است که عاشق شب هجران دارد
خواب ناکردن و صد خواب پریشان دیدن
صبوری
یک خنده چو گل نامزدم ساخته بودند
چیدند مرا غنچه و آن هم زمیان رفت
زمانای اردستانی
جان رفت و عمری است که در انتظار تو
دزدیده ام به دل نفس واپسین خویش
امینی تربتی
دردمند از کوچه ی دلدار می آییم ما
آه کز دارالشفا بیمار می آییم ما!
واقف هندی